راز دل سیب سرخ
از سیب سرخی پرسیدم : این قرمزی خوشرنگ از برای چیست؟
پاسخ داد: خون دل خوردم.
با تعجب پرسیدم : خون دل؟!
در حالیکه اشک میریخت گفت :
این قرمزی را از خون دل عاشقی به ارث بردم که بار ها در زیر سایه این درخت که امروز تو مرا از آن چیدی برای کسی گریه میکرد که قدر عشق پاکش را ندانست و او را تنها گذاشت.
قطره های اشک عاشق به پای این درخت مادر آنقدر ریخت تا در رگ و ریشه من که در حال شکل گیری بودم نفوذ کرد .
در حالیکه تعجبم بیشتر شده بود پرسیدم:
اما اشک بیرنگ است حداقل میدانم که قرمز نیست.
دوباره بغضش ترکید و گفت :
تو میدانی که عاشق از دلش گریه میکند؟
هر قطره اشک عاشق از قلبش عبور میکند و خون دلش را میشوید و میبرد.
و تو وقتی انرا میبینی که نه قرمز است که انرا خون بدانی و نه رنگی دارد که انرا رنگ اشک بخوانی.
بیرنگ میشود تا بر رنگها غالب شود.
من سیب سرخی هستم که عاشقان مرا دوست دارند و عطرم به آنها نفس زندگی میبخشد چرا که من خون دل عاشقی را خوردم که عشقش پاک بود
پاسخ داد: خون دل خوردم.
با تعجب پرسیدم : خون دل؟!
در حالیکه اشک میریخت گفت :
این قرمزی را از خون دل عاشقی به ارث بردم که بار ها در زیر سایه این درخت که امروز تو مرا از آن چیدی برای کسی گریه میکرد که قدر عشق پاکش را ندانست و او را تنها گذاشت.
قطره های اشک عاشق به پای این درخت مادر آنقدر ریخت تا در رگ و ریشه من که در حال شکل گیری بودم نفوذ کرد .
در حالیکه تعجبم بیشتر شده بود پرسیدم:
اما اشک بیرنگ است حداقل میدانم که قرمز نیست.
دوباره بغضش ترکید و گفت :
تو میدانی که عاشق از دلش گریه میکند؟
هر قطره اشک عاشق از قلبش عبور میکند و خون دلش را میشوید و میبرد.
و تو وقتی انرا میبینی که نه قرمز است که انرا خون بدانی و نه رنگی دارد که انرا رنگ اشک بخوانی.
بیرنگ میشود تا بر رنگها غالب شود.
من سیب سرخی هستم که عاشقان مرا دوست دارند و عطرم به آنها نفس زندگی میبخشد چرا که من خون دل عاشقی را خوردم که عشقش پاک بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:32 توسط سهراب
|
قلمم را میشکنم شاید سکوتم زیبا باشد