من که چون برکه ای بی صدا، در دشت تنهایی خویش سرم به خلوت خود بود نمیدانم تو یکباره از کجا رسیدی! به رسم بازیگوشی، سنگی برداشتی و انداختی و تنها چند لحظه به تماشا ماندی تا حلقه های موج محو شود * اینک موج آرام گرفته است تو نیز به راه خویش رفته ای و اما من هنوز آن سنگ را در دل دارم و خواهم داشت!
* یادت باشد سنگ دلی فردای من ارمغان دیروز تو بود..