حرفی از سیب سرخ
من
که چون برکه ای بی صدا، در دشت تنهایی خویش سرم به خلوت خود بود نمیدانم
تو یکباره از کجا رسیدی! به رسم بازیگوشی، سنگی برداشتی و انداختی و تنها
چند لحظه به تماشا ماندی تا حلقه های موج محو شود * اینک موج آرام گرفته
است تو نیز به راه خویش رفته ای و اما من هنوز آن سنگ را در دل دارم و
خواهم داشت!
* یادت باشد سنگ دلی فردای من ارمغان دیروز تو بود..
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:19 توسط سهراب
|
قلمم را میشکنم شاید سکوتم زیبا باشد