تبليغاتX
سیب سرخ


سیب سرخ

سهراب

یکی را دوست دارم...
 

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس که او هرگز نمي دانـــــــــــــــــد

نگاهش مي کنم

شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم

ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند

و

به برگ گل نوشتم

من که او را دوست مي دارم

ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط سهراب| |

iimage

image

image

تقدیم به بهرام....۹
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:10 توسط سهراب| |

 من اگر اشک به دادم نرسد

               

                                    زیر این سقف کبود

زیراین سلطه سنگین سکوت

           اگر از یاد تو یادی نکنم

                            تک و تنها به خدا می شکنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:10 توسط سهراب| |

دلم جا مانده.نزد تو.در نگاه اول آنرا دزدیدی، و چه ساده.من هم برای پس گرفتنش تقلایی نکردم ، و چه کودکانه.چه چیز در انتظارم است؟میدانم که تو بهتر از من از قلبم مراقبت میکنی ، ولی دلم  ، همان که نزد توست ،آرام ندارد.شوق وجودت بر آن چنگ می زند.طنین صدایت مرا میترساند.از تو نه ، از خودم. که چگونه آنرا درک کنم و نگذارم کلماتی که از تو جان می گیرند از عمق وجودم و افکارم فرار کنند و مرا در ژرفای تاریکی تنها بگذارند.ای روشنایی زندگی ام ، بر من بتاب.تا ابد. مرا با شیرین کلامت پذیرا باش و در گرمای آغوشم مهمان  

  باش.جدا" که تاب و توان می خواهد درک وجود مقدس تو.ای عزیز دلبندم ، سرورم و ای ساده پیچیده ی زندگی ام.دلم تنها هدیه بود که تقدیم کردم. پس جان ناقابل را نیز بستان و رهایم کن از زندان استخوانی تا بتوانم همراهی همیشگی ات را درک کنم.                                                            

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:8 توسط سهراب| |

هیچ وقت      باعث نشو        که هر رهگذری            روی قلبت         یادگاری بنویسه          چون

اونوقت         پاک کردنش         خیلی سخته .....!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:5 توسط سهراب| |

برای

       انکه

             عمر

                  طولانی

                            داشته

                                     باشیم

                                              باید ارام

                                                         زندگی کنیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:56 توسط سهراب| |

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی ِ تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت . . .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط سهراب| |

لطفا مرا در امده كردن وبلاگم كمك كنيد.                   با    تشكر سهراب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:50 توسط سهراب| |

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:21 توسط سهراب| |

عشق چیست؟ همه میگویند عشق دریچه ایست که از آن با نگاه بازتر و دیدگانی پخته تر بر زندگی مینگری ولی پس چرا عشق من چشمانم را کمسو كرده؟ و اندک عقيده ای را که به زندگی كردن داشتم از من گرفته؟

 

ای كاش من هم همانند همه ی بی معرفتها رسم نامردی می آموختم و انسانها را در زندگی بازیچه میکردم ولی افسوس من بازیچه شدم. بازیچه ی باور ها ی لرزان دوست. بازیچه ی بی ثباتی او.

 

ای كاش لااقل دوست وقتی کسی را بخشيد دیگر ياد خطاهای گذشته ی او نمیکرد

آه خدای من تمام تنهایی من بخاطر دوست است دوستی که فکر میکردم همه کسم است و هیچ کس نبود.

 

من دنیا را از دوستی با او اگاه ساختم. به هر رهگذری میرسيدم از نیک اندیشی و اخلاق پاکش سخن میگفتم ولی بی خبر ز آن با خنجری در دست شادمان از اشكهايم  منتظر زخيم تر كردن زخمهایم است...

 

بی شک او هم اینک شادمان است شادمان ...نمی دانم عشقها ی ديروزش را باور کنم یا اخمها و نفرتهای امروز را او با من جفا کرد جفا جفا جفا.

 

آه ای خدا ی من دوست داشتن به چه معناست؟ دوست داشتن یعنی احساس تنهایی کردن بدون او و من مدتهاست بااین احساس انس گرفتم.

 

پروردگارا من کسی را عاشقانه میپرستم ولی او در دریای عقایدش غرق شده و حتی نیم نگاهی بر من دلشکسته ی تنها نمیکند. پروردگارا مرا راحت کن از این زندگی نکبتبار که به هر گوشه ای از آن که مینگری جز رنگ نامردی و بیمعرفتی و فراموشی چیز دیگری نخواهی دید

 

خدایا ای كاش منم همانند او سنگین دل بودم و امروز این چنین آزرده خاطر نبودم

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:16 توسط سهراب| |

مهربان ترین آدم دنیا: مادر
شیرین ترین لحظه زندگی: عیدی گرفتن یك بچه
بهترین دوست نوجوانی: تنهایی
بهترین هدیه ی جوانی: نگاه
فتنه انگیزترین چیز توی زندگی: دروغ
بهترین هدیه دوران عاشقی: بوسه

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:9 توسط سهراب| |

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:10 توسط سهراب| |



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:29 توسط سهراب| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:40 توسط سهراب| |

از باغ باران زده چشمانت


به جنگل كه رسیدم


دیدم تمام درختها نماز شكسته می خوانند


می خواهم به تبر ها رشوه بدهم


تا نگاه ترا برایم پس بیاورند


به باد بگو تقلید نمی كنم


من نمازم را فقط با تو تمام می خوانم

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:31 توسط سهراب| |

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟.... گفت آغازش سراسر بندگیست.... گفتمش پایان آن را هم بگو.... گفت پایان همه شرمندگیست.... گفتمش درمان دردم را بگو.... گفت درمانی ندارد بی دواست.... گفتمش یک اندکی تسکین آن.... گفت تسکینش همه سوز و فنا ست

خدايا، گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي.... اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي

بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک، تو با خون جگر کردي؟.... از شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:57 توسط سهراب| |

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند خدایا تو که اینقد بشر را دوست

داری چه را غم را افریدی؟خدا گفت:غم را بخاطره خودم افریدم چون

این مخلوق من که خوب میشناسمش تا غمگین نشود یادی از ما نمیکند.

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:46 توسط سهراب| |

.

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط سهراب| |

کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 توسط سهراب| |

اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند، اشتباه مي کنند اما دست نمي کشند. مشکلات مانع ما نيستند بلکه معلم ما هستند. در راه رسيدن به موفقيت مشکلات را پله صعود خود کنيد.

- بدان که مي تواني آنگونه باشي که مي خواهي و آنگونه که سزاوار هستي.

- شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ي ماهي مرده هم برمي آيد.

- تقدير هميشه و همه جا اتفاق مي افتد، هرچه زودتر با آن هماهنگ شويد به نفعتان است.

- برنده ها کارهايي را انجام مي دهند که بازنده ها اصلاً دوست ندارند انجام دهند.

- موفقيت از روز تولد به شما تعلق گرفته، فرق در نتيجه انحراف از مسير زندگي متعادل شماست.

- بزرگ ترين اشتباه ترس از اشتباه است.

- تنها پنير مجاني فقط در تله موش پيدا مي شود؛ براي موفقيت بهايش را بايد بپردازيد.

- ده برابر زماني که حرف مي زنيد، بخوانيد و گوش دهيد. به اين ترتيب در مسير آموختن و پيشرفت قرار مي گيريد.

- زندگي به ما همان چيزي را مي دهد که از آن انتظار داريم، نه کمتر نه بيشتر

- حرف حق در انسان تأثير مي گذارد حتي اگر با آن مخالفت کند.

- تصور انسان از ترس هميشه بدتر از خود ترس است.

- تقدير به کسي روي مي آورد که به کار اعتقاد دارد نه به تقدير.

- اگر دو خرگوش را دنبال کنيد هيچ کدام را نخواهيد گرفت.

- وقتي وظايف خود را انجام مي دهيد ديگران از شما نيرو مي گيرند-

- خدايان آماده ي اطاعت از شما هستند پس بطلبيد که خواهيد گرفت..

- از آجرهايي که به سمتتان پرتاب مي شود بنايي محکم بسازيد.

- خواندن کتابهاي خوب، مکالمه با مردان شرافتمند گذشته است.

- ....آنجا و آنچه را که هستي، افکار و باورهايت رقم زده اند. افکار و باورهايت را تغيير بده، تا آنجا و آنچه را که هستي تغيير دهي.

بدترين الفاظ اينها هستند: نمي توانم و نمي دانم و نمي شود.  

 آرزوهاي تو مهم تر از درآمد تو هستند.

- داشتن پشتکار، تفاوت ظريف بين شکست و کاميابي است.

-  - براي رسيدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاري، اول اراده ات را در کوله ات بگذار!

 فاصله ي نداشتن و داشتن فقط يک خواستن موفقيت آن است که پس از آنکه ديگران وا دادند، تو تسليم نشوي.

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:26 توسط سهراب| |